بي همتا
دانلود كتاب
نويسندگان
لينک دوستان
لينكي ثبت نشده است
آمار
امروز : 50
ديروز : 6
افراد آنلاين : 1
همه : 11100

برابري : سرّالاسرار تمدن بشري

تمدن به معناي گردھمائي و تجمع افراد بشري ھست كه موجب پيدايش مدينه ھا (شھرھا)گشته است

كه ھسته نخستين اين گردھمائي ازدواج وتشكيل خانواده است . وقتي قرار است كه دو نفر يا چند نفر

انسان براي ھميشه كنار ھم زيست كنند يا بايستي يكديگر را دوست بدارند ويا بايستي مساوات را رعايت

كنند يعني برابري نمايند وبطور مساوي وظايف را تقسيم كنند . وقتي عشق ومحبت باشد نيازي به

مساوات نيست وكافيست ھر كسي خودش باشد وتفاوتھا بخودي خود بواسطه گذشت ھا وايثار متقابل

جبران مي شود بشرط اينكه محبّت دو طرفه باشد وگرنه فرد اھل محبّت بالاخره خسته مي شود ورابطه

از بين مي رود . اين قاعده از خانواده تا كالبد كل جامعه را در بر مي گيرد.

ولي اگر محبت نباشد كه اكثراً نيست تلاش براي برابري منجر به جدال فرھنگ مي شود وتمدني كه رخ

مي نمايد تمدن جنگ است وجنگ تمدنھا كه جنگ افراد وگروھھاي بشري ميباشد .ولي اگر تلاشي براي

برابري نباشد وھر كسي بميزان قدرت واستعدادھايش زيست كند البته تبعيضھا پديد مي آيد ودوران

بس طولاني برده داري رخ مي دھد . بنابراين جنگي جز براي برابري نيست واين جنگ بي پايان است

زيرا اين برابري امري تصنعي وتقليدي وتبعيضي نيز مي باشد زيرا قوي تر بايستي خود را مھار كند

ومحدود نمايد تا ضغيفتر با او برابر شود . پس برابري علت وعلل جنگھاست كه از خانه تا حكومت در جريان

است وذاتاً بي پايان است مگر اينكه ژن بشريت براساس يك نژاد واحدي تبديل گردد وھمه ذاتاً يكي شوند

واز طبيعت خود تھي گردند . برابري واقعي عملاً مترادف با نابودي انواع است . اين مسئله را بطور واضح

تري در جريان برابري زن وشوھر شاھديم كه ھر دو از ماھيت خود ساقط شده وھمين امر اصل ومقصود

بر ابري يعني گردھمائي وتشكيل خانواده را نابود مي سازد . در واقع آنچه كه قرار بود گردھمائي را

ممكن كند اصلاً فرد را نابود ساخته ولذا گردھمائي را ھم محال مي سازد اين تضاد ذات گردھمائي وتمدن

است كه بر اساس محبت متقابل نباشد .

مي دانيم كل ھر آنچه كه دانش و تكنولوژي ناميده مي شود از مھمترين محصولات تمدن است وجالب

اينكه در ذات دانش و تكنولوژي ھم آنچه كه اساس و محور مي باشد علامت ومعنائي بنام تساوي(=)

است كه پايگاه نخستين منطق ورياضيات بعنوان مادر علوم وفنون مي باشد . وباز مي بينيم كه اين

مھمترين فرآورده مدني بشر كه مدنيت را عملي ساخته وتوسعه مي دھد ھمان راز محال وتضاد ذاتي

حضور دارد وبشر براي اجراي علوم وفنونش مجبور به تخريب وتبديل جھان طبيعت است تاصنعت را پديد

آورد تا بتواند شھرھا را تغذيه كند وتوسعه دھد وسامان بخشد.

وقتي قرار است مثلاً X=Y شود يا بايستي يكي ثابت بماند تا ديگري كاملاً نابود گردد وھمسان آن شود 

ويا بايد ھر دو از جايگاه وجودي خود خارج شوندتا به ھم نزديك گردند . بھرحال تساوي بر ذات تخريب

وتباھي عمل مي كند . ودر جريان اين تخريب وتباھي طبيعت نيز پديده ھاي حيرت آوري مثل ويروسھا

وبمب ھا رخ مي نمايند وبجان موجوداتي بنام بشر مي افتند كه مي خواھند ھمه چيز را به ھم تبديل

وبرابر سازند . لذا مي بينيم كه انسان متمدن ھم دردرون وروابط خودش با يكديگر براي برابرشدن در حال

جنگ تا نابودي است وھم از جھان بيرون كه به جنون برابر سازي بشر مبتلا شده نيز موجوداتي به انسان

حمله ور مي شوند تا او را نابود كنند.

بنابراين درس اخلاقي از اين پديدار شناسي آنست كه دست از برابري برداريم وبه دوستي ومحبت روي

كنيم وگرنه بدست خودمان نابود مي شويم.

واگر ھم نمي توانيم يكديگر را دوست بداريم بھتر است دوباره مثل ميمونھاي اوليه به غارھا وجنگلھا باز

گرديم وبه زندگي جانوري رجعت كنيم . ويا آنقدر براي برابري بجنگيم تا نابود شويم .

 

از كتاب" دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 99


ادامه مطلب
امتياز:
بازديد:
[ ۲۱ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۰۲:۲۳ ] [ علي ]

عشق پاك يعني چه؟

عشقي خالص و محبت پاك يعني كسي را براي خودش دوست داشتن: اين يك تعريف بسيار كلي و گنگ و بي محك است زيرا معلوم نيست كه خود هر كسي چيست كه آن خود را دوست داشته باشيم. آيا خود هر كسي را براي خودش دوست داشتن يعني مريد اميال او بودن؟ اگر عشق خالص به اين معنا باشد داراي چه حق و ارزشي است؟ زيرا هر كسي آرزوئي جز اين ندارد كه كسي را بيابد تا مريد خواسته هايش شود و همه اميال و آرزوهايش را برآورده نمايد. اين آرمان همه افراد بشري مي باشد و منشأ همه تزوير و فريبكاريهاست پس نمي تواند امري بر حق باشد و بلكه ناحق ترين ميل بشر مي باشد. و لذا همه با هزاران نمايش و ترفند در صدد هستند كه كسي را عاشق بر خود نمايند و برده اميال خود سازند و لذا ادعاي عشق خود بخود برانگيزنده چنين توقعي در معشوق است كه: اگر راست مي گوئي چرا خواسته هايم را ارضاء نمي كني و از من توقع داري؟ عشق مظهر اشد نياز است و لذا مدعي عشق در واقع مي گويد كه: لطفاً بمن توجّه كن، مرا بپرست و اميالم را ارضاء نما و فقط تو مي تواني مرا خوشبخت كني! اين حرف دل عاشق است ولي معلوم نيست كه در جريان چه ماليخوليا و واژگون سالاري رواني اين واقعيت وارونه مي شود و لذا كل ماجرا عاشقي غرق در جنون و سوء تفاهمي فزاينده تا سر حد جنايت است و به عداوتي ابدي ختم مي شود. اگر عاشق نياز قلبي خودش را آنگونه كه گفتيم بيان و عيان نمايد هرگز معشوقي به ميان نمي آيد و بلافاصله همه مي گريزند. عاشق كه غرق در اشد نياز است كل واقعيت رواني خودش را در نظر معشوق وارونه مي كند و مي گويد كه: آمده ام تا تورا به محبت تمام وجودم خوشبخت كنم، من فرشته نجات و سعادت ابدي تو هستم …! اينست كه معشوق را ديوانه مي كند و به هزار سوداي جنون آميز مبتلا مي سازد. در حاليكه هر يك طرف مقابل را مريد خود مي پندارد يا مي خواهد و او را يك طعمه و صيدي خارق العاده مي پندارد تظاهر به ايثار مي كند. اينست كه در عشق جز جنون و ماليخوليا و توقعات حيرت آور و افكار پليد و عداوتهاي پنهان و كينه هاي مخوف پديد نمي آيد. هر
يك از طرفين فرد مقابل را پرستنده و مريد بي چون و چرا و بي توقع از خود مي خواهد ولي تظاهري كاملًا معكوس مي نمايد. هر فردي عاشقق بر پرستيده شدن خويش بواسطه ديگري است. هر كس مي پرستد تا پرستيده شود: اينست كل ماجراي عشق! آدمي هيچ كاري نمي كند الا اينكه بواسطه كسي پرستيده مي شود و اين ذات كفر بشر است زيرا فقط خدا لايق پرستش است. عشق پاك حاصل بي نيازي است و بي نياز خداست و لذا فقط خداست كه عاشق است و قابل پرست. پس عشق پاك نه تنها ممكن نيست بلكه عشق قلمرو بروز همه پليديها و جنون و جنايات و مكرها و خيانت هاست الا عشق به خدا و پرستش او كه آنهم معناي واضح و تعريف شده و محسوس دارد و انسان براي ارضاي نياز هايش خدا را مي پرستد كه آخرين و عا ليترين نيازها همانا حيات جاويد وبهشتي است. و كسي كه خدا را بپرستد مي تواند ديگران را بي توقع دوست بدارد زيرا بي نياز شده است. و اما عشق بخدا مستلزم معرفت و شناخت يقين بخداست يعني ايمان. و اما اين ايمان كافي نيست و براي محقق شدن نيازها بايستي از احكام خدا كه همان اصول و موازين دين رسولان است اطاعت نمود. يعني خداوند به نيازهاي كسي پاسخگوست كه از وي اطاعت عملي كند و نه اينكه فقط بواسطه نمازها بيانگر نيازهاي خود باشد. نيازهايش را بگويد و راه و روش ديني در پي داشته باشد. و امّا حيات جاويد در اين دنيا حاصل دوستي و محبوبيت در نزد خداست و هر كه از وي اطاعت كند طبق قول خودش مورد محبت او واقع مي شود و لذا آن نياز انسان به محبوبيت كه او را به دريوزگي و مكر و ماليخوليائي بنام عشق مبتلا مي كند در اين اطاعت برآورده مي شود و چه بسا خداوند از نزد خودش انسان حق پرست و مخلصي را مي فرستد تا از جانب او القاي محبّت خود را به ديگران بنمايد و اين فرد همان امام يا پير عرفاني است كه مظهر محبت الهي مي باشد. و او مي تواند تو را براي سعادت و عزّت و جاودانگي ات دوست بدارد و خودت را دوست بدارد زيرا بواسطه اطاعت از خدا داراي هويت و خوديت حقيقي كه همان ايمان است شده اي زيرا فقط خداست كه خوداست و لذا «مؤمن» هم از اسماء خداست. و لذا يك امام و پير معنوي، ايمان تو را كه همان خوديت حقيقي توست دوست دارد و به ايمان تو خدمت مي كند تا تو را به خدا برساند كه
حق خود است. اين خود همانا منظر خداست. كسي كه داراي خوديت پايدار و هويت روحاني نيست اصلًا خودي نيست كه قابل دوست داشتنن باشد و لذا عشق به چنين كسي همانا عشق به بوالهوسي و جنون است و لذا چنين عشقي جز به غول شدن نفس اماره و ديوانگي نمي انجامد و اين عاقبت همه عشقهاي عاري از ايمان و معرفت است كه معشوق را به بلعيدن و نابود سازي عاشق مي كشاند و عاشق را به نفرت.
دائرةالمعارف عرفاني جلد ۶ ص ۱۳۳


ادامه مطلب
امتياز:
بازديد:
[ ۱۵ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۵۹:۱۲ ] [ علي ]

حكمت جاويد (زن)

 

زن با محبّت مي آيد و با تازيانه مي ماند .

زني كه عاشق باشد عصمت را درك مي كند و لاغير .

زني كه عاشق نباشد دينش يا ريائي است و يا خرافي .

مقام عشق براي زن محصول اطاعتش از عاشق خويش است .

زني كه ھمسرنوشت ھمسر خود نباشد مادر فرزندان خود ھم نيست .

زني كه عاشق نباشد عقلش ھمان مكر اوست .

زني كه براي شوھرش ناز كند براي سائر مردان عشوه مي كند .

آنچه كه زن شوھردار را به زنا مي كشاند انتقامجوئي از شوھر است .

زني كه عصمت داشته باشد ھمواره نگران آن است .

زني كه شوھرش را تھديد به خيانت كند حتماً خيانت مي كند .

اشتغال بيروني زن ھرگز انگيزۀ اقتصادي ندارد .

زن فقط بواسطه تمكين جنسي قدرت پذيرش ولايت زناشوئي مي يابد .

دين زن سه ركن دارد : حجاب ، اطاعت و قناعت .

برابري زن و مرد از منظر زنان چيزي جز آزادي جنسي نيست .

زن ھرگز علاقه اي به علم ندارد الا بعنوان حربه اي بر عليه مرد .

زني كه از تنھائي نمي ھراسد از زنا ابائي ندارد .

طلاق گرفتن زن يا براي حفظ عصمت است يا امكان فسق.

زني كه حيا ندارد وفا ھم ندارد .

ازدواج زن كافر پشتوانه فسق اوست .

زناي زن ، معلول استفادۀ ابزاري از پائين تنه است .

زن كافر زني است كه از زن بودن خود بيزار است .

زني كه از زنانيت خود بيزار است زنائي مي شود .

 

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد سوم


ادامه مطلب
امتياز:
بازديد:
[ ۳ آذر ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۰۷:۴۴ ] [ علي ]
ابليس و عشق

ابليس حائل است بين آدم و جمال حوا . و در اين رابطه وسوسه اي مي دمد در جان آدم از جمال حوا كه
عشق جنسي ناميده مي شود. ابليس سوار بر اين عشق است كه از جمال حوا بردل آدم رخنه ميكند
تا عقل و ايمان آدم را بازيچه ھوس و مكر حوا كند وعاقبت اين عشق را تبديل به كينه و نفرت سازد و با
اين عداوت ھر دو را از بھشت عشق غريزي خارج نمايد. و با اينحال اين عشق و شكست در آن موجب
بيداري آدم و نبوت او مي شود و اين مقام معنوي به قيمت از دست دادن بھشت بدست مي آيد. حوا،
جمال دل آدم است و لذا عشق آدم به حوا كمال خودپرستي آدم است و اينست منشأ كفر ابليس در
آدم.
عشق جنسي بدنه شجره ممنوعه است وميوه ھايش فرزندان ھستند.
و اما مكر بعدي ابليس ھمانا عشق به فرزندان (نژاد) است كه موجب فتنه و عداوت بين آدم و حوا مي
گردد زيرا فرزند محصول وصال در عشق جنسي است.
و اينست كه براي پاك شدن از وسوسه ابليس، آدم بايستي عشق حوا و فرزندانش را از دل بيرون كند و
حضرت ابراھيم نخستين كسي بود كه اين كار را به تمام وكمال انجام داد با واقعه تبعيد ھاجر به
سرزمين برھوت حجاز و سپس ذبح اسماعيل. و لذا باني ايمان و پدر اسلام شد و به كمال نبوت يعني
امامت رسيد. امامت به معناي تبديل دل آدم به خانه خداست . يعني خدا مقيم در دل آدم مي شود و
ديگر به دل آدم امكان عشق به حوا را نمي دھد زيرا دلش را مالك شده و دلبر يگانه اوست. و براي سائر
انسانھا تنھا راه رھائي از وسوسه ابليس در زن ھمان دل دادن به امام است. و بدينگونه حوا تحت
ولايت آدم قرار مي گيرد كه امر خداست. ابليس زشتي ھاي حوا را در چشم آدم زيبا نموده و آدم را به
برده گي حوا مي كشاند.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد دوم ص 239

 

 


ادامه مطلب
امتياز:
بازديد:
[ ۲۴ آبان ۱۳۹۵ ] [ ۰۴:۰۲:۲۱ ] [ علي ]

بچه هاي طلاق

 

ھر روزه بر آمار بچه ھاي طلاق افزوده مي شود شايد به جرأت بتوان گفت كه ما امروزه در عصر

طلاق بسر مي بريم. از زماني كه زنھا از زن بودن خود و مردھا از مرد بودن خود شاكي شدند و سر به

شورش برداشتند طلاق آغاز شد .

بدون شك اگر ما بخواھيم طلاق را تنھا منوط به امضائي كه در محضر صورت مي گيرد بدانيم ھيچ

فھمي از طلاق نداشته ايم. كافي است كمي به اطراف خود بنگريم آيا زن وشوھر جواني را مييابيد

كه در طلاق نباشد ؟ تمام آنچه كه امروزه در خانه ھا حكم فرماست طلاق است مردان فراري از خانه

و زنان فراري از خانه و كودكان فراري از خانه ھمه گوياي اين است كه سالھاست كه ارتباطي بين

اعضاي خانواده وجود ندارد و كانون گرم خانواده، سالھاست كه به سردي گرائيده و تنھا تفاوت اينكه

طلاق در پشت دربھاي بسته پنھان باشد و يا در بيرون آشكار شود تفاوت در شرايط است .

پس بايد در اينجا از دو نوع بچه ھاي طلاق سخن گوئيم:

دسته اول بچه ھاي كه در طلاق پنھان والدين خود زيست مي كنند .

دسته دوم بچه ھاي كه در طلاق آشكار والدين خود زيست مي كنند .

80

گروه اول زن و شوھرھايي ھستند كه از ترس بي آبرويي ، شھامت طلاق آشكار را ندارند كه البته

اين بي شھامتي را تبديل به ايثاري نسبت به فرزندان خود مي كنند و اينكه ما براي فرزندانمان اين

زندگي پر از شكنجه و تنفر را تحمل مي كنيم. و گروه دوم كساني ھستند كه ياشرايط طلاق را دارند

و يا شھامت آن را .

بھرحال در جوامعي مانند ايران كه ھنوز سنّت ھا كاملاً بي ارزش نشده و ھنوز آبرو براي مردم داراي

ارزش است طلاق كاري سخت مي باشد و زن و مردھا ترجيح مي دھند عمري را دركنار ھم با

شكنجه زيست كنند اما طلاق ندھند . اينكه چرا زناشوئيھا در اين دوران از ھمان ابتدا مبّدل به طلاق

مي شود بحثي است كه دربارۀ آن بسيار سخن گفته ايم اما بطورخلاصه بايد بگوئيم كه اساس و پايه

دوران مدرنيزم طلاق بين زن و مرد است به ھمين دليل ھر چه جامعه ايي مدرن تر مي شود آمار

طلاق افزايش مي يابد. اين امر از اراده فردي ھر زن و مردي خارج است .

اما ما در اينجا قصد پرداختن به كودكان رشد يافته در اين دوران را داريم. و بحث خود را با اين سوال

آغاز مي كنيم كه آيا بھتر است كودكان در كنار مادر و پدري زندگي كنند كه از زناشوئي تنھا تئاتر آن را

ايفا ميكنند و در خلوت خود جز انزجار نسبت بھم چيزي ندارند و يا بھتر است كودكان در كنار مادر يا پدر

خود به تنھايي زندگي كنند ؟

كودكاني كه در خانه ايي رشد مي يابند كه والدين آنان تنھا بواسطه ترس از بي آبرويي تن به يك

زناشوئي تئاتري براي ديگران مي دھند ، در فضايي از دروغ و كينه رشد كرده اند .

عموماً چنين والديني كودكان خود را مبّدل به حربه ايي بر عليه يكديگر مي سازند و ھر كدام در

تلاشند تا نفرت خود را به ديگري به فرزندان خود نيز وارد كنند تا بدينگونه عشق و ايثار و محبت خود

را اثبات كنند كه البته چنين وضعيتي در طلاقھاي آشكار نيز وجود دارد اما تفاوت اين وضع در اين است

كه ھنگا مي كه كودك در كنار والديني زيست مي كند كه تنھا بواسطه ترس از آبرو اين زناشوئي را

تحمل مي كنند در زير بار منتّي است كه ھر لحظه از طريق والدينش بر او وارد ميشود. زيرا ھر كدام از

والدين او (پدر و مادر ) بارھا و بارھا در رفتار و گفتار به او مي گويند كه فقط به خاطر اوست كه اين

زناشوئي را تحمل كرده اند كه اين يك دروغ بزرگ است . زيرا كودك سالھا طو ل ميكشد كه دريابد

تنھا چيزي كه براي والدينش اھميت نداشته سرنوشت او بوده و اگر آنان اين زناشوئي را ادامه دادند

براي او نبوده بلكه براي آبروي خودشان بوده است و ديگر اينكه او متوجه دو رفتار و كردار كاملاً

متفاوت در والدين خود مي شود رفتار و كردار والدينش در خلوت خانه و رفتار و كردار والدينش در

مقابل چشم ديگران. پدر و مادري كه در خلوت خانه با گفتاريھاي تحقير آميز و متلكھاي فراوان و

رفتارھاي سرشار از كينه با يكديگر رفتار مي كنند و كودك را بعنوان تخليه گاه نفسانيت خود بكار مي

گيرند به ناگاه در مقابل چشمان ديگران مبدل به پدر و مادري مھربان و زن و وشوھري عاشق مي

شوند و اين دروغ بزرگ ديگري است كه كودك ھر لحظه شاھد آن است. و كودك ھيچ مجال اين را

نمي يابد تا حقيقت را دريابد زيرا فضائي كه او در آن رشد مي كند آكنده از دروغ است .

اما زن ومردي كه شھامت اين را مي يابند كه به اين دروغ زناشوئي پايان دھند اولين درس راستي و

شھامت را به فرزند خود داده اند و ديگر اينكه كودك در كنار ھر كدام از والدينش ھم كه زيست كند

(پدر و مادر ) مجبور نيست شاھد كينه و جدالھاي بي پايان والدين خود باشد كينه و جدالي كه عموماً

در نھايت خود كودك را مخاطب قرار ميدھد زيرا زن و مردي كه به دروغ اين ادعا را ميكنند كه تنھا

بخاطر فرزندانشان اين زناشوئي را تحمل كرده اند بتدريج خود نيز اين دروغشان را باور مي كنند و به

ھمين دليل ھر گاه كه بينشان جدالي خونين سر مي گيرد ھر دو فرزند را مقصر اين زندگي سراسر

شكنجه مي يابند و پر واضح است كه نھايتاً اين كودك است كه ھدف تمامي كينه زن ومرد نسبت به

ھم قرار مي گيرد .

و اگر ما اكنون مواجه با كودكاني ھستيم كه از ھمان بدو تولد كاملاً عصبي و بي قرار و افسرده

ھستند و فاقد نشاط كودكانه به اين سبب است كه اين كودكان در چنين محيطي رشد مي كنند .

بدون شك طلاق در ھر زناشوئي گوياي شكست زن و مرد در پيماني است كه با يكديگر در ازدواج

بسته اند مبني بر اينكه تا پايان عمر به يكديگر وفادار باشند و آنچه كه باعث مي شود زن ومرد،

81

زناشوئي دروغين را بر طلاق آشكار ارجح دھند تكبر آنان مي باشد و اينكه ھيچكدام شھامت پذيرش

اين شكست را ندارند. اگر حضرت علي صدق را سفينه نجات مي يابد ،اين صداقت در زندگي ھر

بشري پذيرش شكست ھاي خود مي باشد و بدون شك از ميان تمامي شكست ھاي زندگي ،

شكست در زناشوئي تلخ ترين شكست مي باشد و به ھمين دليل پذيرش اين شكست براي ھر زن

و مردي بسيار تلخ است .

در واقع بايد گفت آنچه كه باعث شده طلاق در يك جامعه تبديل به يك واقعه ايي زشت شود نشأت

گرفته از تكبر بشر است . زيرا ھر زن ومردي كه تن به طلاق آشكار مي دھد با صداي بلند شكست

بزرگ خود را در زندگي اعلان مي كند . ھمين اعلان است كه به نظر مي رسد آبروي فرد را در جامعه

از ميان مي برد زيرا ديگر پس از طلاق ھمه او را به چشم يك انسان شكست خورده مينگرند و ديگر

پس از طلاق او نميتواند به ديگران ثابت كند كه انساني شكست ناپذير بوده است و به ھمين دليل

چنين فردي ترجيح مي دھد تا پايان عمر تن به چنين ھمزيستي شكنجه باري بدھد اما شكست خود

را در زندگي خود نپذيرد وحال او براي اينكه زشتي چنين خود پرستي و تكبري را از چشم خود و ديگرن

پنھان كند ناچار است تا كودكان خود را وسيله زيبا سازي اين زشتي كند و آن اينكه من تنھا براي

كودكانم و عشق به آنان است كه اين زندگي را تحمل مي كنم و اين دروغي است كه كودك فطرتاً

آن را دريافت مي كند و به ھمين دليل كودكاني كه در چنين خانوده ھايي رشد ميكنند با تمام وجود از

والدين خود بيزارند و ھميشه مترصد فرصتي ھستند تا از اين خانه آكنده از دروغ و نفرت بگريزند. اگر

امروزه آمار بچه ھاي فراري از خانه رو به افزايش است خود گوياي افزايش پيشرونده چنين زناشوئي

ھا ي دروغيني است و از سوي ديگر گوياي افزايش پيشرونده تكبر بشر است . بشري كه ھيچگاه

حاضر نيست ضعف ھا و شكستھاي خود را باور كند و ھميشه مي خواھد به خود و ديگران اثبات كند

كه انساني است مقتدر و شكست ناپذير. و اين عدم پذيرش شكست ھمان كفر بشر است كه او را

وادار به دروغ و ريا مي سازد و نھايتاً آبروي جعلي او را بر باد مي دھد .

اگر دروغ ام الفساد و منشأ كفر و تباھي بشر است چنين كودكاني سرنوشتي سالم و صادق و

مؤمنانه و عاقلانه نخواھند داشت تا زماني كه با چنين پدر ومادري رياكار زندگي مي كنند. بنابراين

فرزندان طلاق آشكار از سرنوشت سالم تري نيز برخوردارند و اين واقعيت را تجربه بوضوح نشان مي

دھد كه بخش عظيمي از بزھكاري كودكان و نوجوانان حاصل زناشوئي ھاي نمايشي است. و

ھمچنين بخش عظيمي از فحشاء و مفاسد اخلاقي نيز حاصل اين نوع زناشوئي ھاي دروغين مي

باشد كه زنا را بر طلاق آشكار ترجيح داده اند. و اما ملعون بودن طلاق در چشم عامه مردم در حقيقت

ھمان ملعون بودن صداقت و شھامت است .

و نيز اينكه طرد و لعن مردمان نسبت به طلاقھاي آشكار حاصل كفر و بخل آنھاست كه چرا خود

شھامت و صداقت پايان بخشيدن به يك زندگي جھنمي را ندارند. و بدين طريق زن و مرد ھاي طلاق

گرفته را متھم به بي عاطفگي مي سازند. در حاليكه در دل خود ميدانند كه دروغ مي گويند .

 

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد اول ص 79

 

 


ادامه مطلب
امتياز:
بازديد:
[ ۶ مهر ۱۳۹۵ ] [ ۰۴:۰۱:۰۴ ] [ علي ]
ازدواج ايده آل چيست؟
 
ازدواج به معناي واقعه اي كه كارگاه خلقت تاريخي بشر است و نيمي از دين و اساس مدنيت و رشد
انسان است در واقع عرصه دگر شدن است.غير شدن است چرا كه اگر رشد از تغيير است تغيير ھم
بمعناي غير شدن است يعني از پوسته خود بيرون آمدن و در ديگري رشد كردن و از چشم غير خود را
ديدن و شناختن. و اينست كه ازدواج و زندگي زناشويي محور خود شناسي بشر است و آنكه از آن
گريزان و بيزارست از خود و خودشناسي گريزان است و مي خواھد تا ابد در تن خود بماند و بپوسد.
از اين منظر ازدواج با فاميل و قلمرو تشابھات فرھنگي و طبقاتي، بدترين و ضعيف ترين نوع ازدواج
است زيرا به مثابه ازدواج با خود است و لذا حاصل اين نوع ازدواج يك باتلاق است. و در نقطه متقابل
ازدواج با كساني كه كمترين تشابه غريزي و مادي و اجتماعي و اقتصادي با ما دارند خلاقترين
ازدواجھاست و موجب جھش در ھويت انسان است و براستي نوعي جھش ژنتيكي محسوب مي
شود كه به مثابه رھايي از اسارت وراثت و جبرھاي تاريخي و نفساني و نژادي است و لذا جھادي در
عرصه دين و معنويت است.
ازدواج بايد بر اساس وحدت و تقارن اعتقادي و معنوي باشد نه طبقاتي وشغلي و اقتصادي و سليقه
اي و خصائل مشترك غريزي و ژ نتيكي. درست به ھمين دليل ازدواج با محارم حرام است يعني
ازدواج با خود حرام است. ازدواج با غير موجب تغيير و تعالي است و ازدواج با خويش موجب تباھي.
---------------------------------
وحشت انتخاب همسر
 
ھمه ما مي دانيم كه ھمسر را فقط در نيمه دوّم عمر و مخصوصاً دوران كھولت ميتوان شناخت يعني
آنگاه كه ديگر كاري نمي توان كرد اين يك شناخت جبري و لذا بي ارزش است شناخت موجودات غيبي
و ماوراء الطبيعي آسانتر از شناخت ھمسر است و لذا ھيچكس بواسطه آشنائي وتحقيقات قبل از
ازدواج كمترين خيري از باب شناخت ھمسر ايده آل كسب نكرده و لذا اكثراً بلافاصله پس از ازدواج
احساس فريب خوردگي دارند و طرف مقابل را حقّه باز مي دانند .
بدون ترديد آشنائي قبل از ازدواج يك آشنائي سينمائي است ھمانطور كه شخصيت واقعي ھيچكس
را نمي توان از روي نقشي كه در فيلمي ايفا نموده تشخيص داد بنابراين اين آشنائيھا مخصوصاً در
قلمرو دوستي ھاي مدرن بزرگترين قلمرو فريب است ولذا ازدواجھاي حاصل از اين نوع روابط
ناكامترين ازدواجھا ھستند . درست به ھمين دليل دختراني كه در اين نوع روابط ايده آلترين نقشھا را
بازي مي كنند بندرت حاضر به ازدواج با دوست پسر خود ھستند چون مي دانند كه در زندگي روزمره
خود نمي توانند اين نقش را بازي كنند ولذا لو مي روند .
وحشت انتخاب ھمسر به لحاظ معرفت ديني يك وحشت بيھوده است زيرا طبق كلام خداوند در قرآن
اين خود خداست كه براي ھر كسي از جنس نفس خودش ھمسر قرار مي دھد . يعني ھمسر ھر
كسي جمال نفس خود اوست و به ھمين دليل زن و شوھر با ھم انس والفت مي گيرند بنابراين تنھا
وحشت واقعي و بر حقّ آدمي در قلمرو انتخاب ھمسر نه نگراني درباره خوب يا بد بودن ھمسر بلكه
نگراني درباره ماھيت خودش بايد باشد زيرا ھمسرش خواه ناخواه از جنس نفس او خواھد بود پس
آدمي قبل از اقدام براي انتخاب ھمسر اگر مي خواھد ھمسرش انساني پاك و درست كار وبا وفا
باشد بايستي نفس خود را تربيت نمايد و از اميال و اعمال و نگرش نادرست توبه كند تا ھمسري خوب
از جانب خداوند برايش پديد آيد طبيعي است كه اين انتخاب خدائي از بطن نفس آدمي رخ مي دھد
يعني بقول معروف «كبوتر با كبوتر باز باباز جمع خواھد شد.»
وحشت ونگراني درباره ھمسر آينده يك پديده جاھلانه است . خوب باش تا ھمسري خوب بسويت آيد
. ازدواجھاي حاصل از دوستي ھاي نامشروع سند حقّانيّت اين ادعاست كه ھرگز بواسطه كليشه ھاي
اجتماعي نمي توان تشخيص واقع بينانه اي پيدا نمود .
 
از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد اول ص 69

ادامه مطلب
امتياز:
بازديد:
[ ۲۴ شهريور ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۲۱:۰۲ ] [ علي ]

عيد قرباني عشق

حضرت ابراهيم را پدر ايمان بشري ناميده اند ولي معلوم نيست كه چرا هاجر را مادر ايمان بشري نناميدند. ايمان اگر قرار است پدر داشته باشد حتماً بي مادر نمي تواند بود. حذف مادر ايمان بزرگترين نماد مرد سالاري و نژاد پرستي آنهم در مكتبي است كه ذاتش بر نژاد – بر اندازي مي باشد. ايمان به معناي اعتماد به خداوند است و كلّ تاريخ بشر قلمرو اين امتحان بوده است و كلّ بشريت و گروههاي بشري محصول اين آزمون و خطاست. ابراهيم و هاجر براي نخستين بار اين امتحان را به تمام و كمال با موفقيت به ثمر رسانيده اند و شعار «خدا كافي است» را تحقّق بخشيدند بواسطه قرباني كردن عشق خود كه قلمرو سلطه نژاد پرستي مي باشد. در مرحله نخست قرباني كردن عشق زناشويي آنهم به شقيانه ترين صورت ممكن يعني تبعيد كردن همسر و
نوزادش در بيابان سوزان و بي سكنه عربستان. كلّ اين واقعه دو روي دارد كه متأسفانه فقط آن جنبه مردانه اش مورد توجّه بوده است. در كلّ تاريخ مذهب شايد دكتر علي شريعتي تنها كسي باشد كه جنه زنانه اين ذبح عظيم را به خاطر آورده است. جنبه زنانه اين قرباني اتفاقاً بسيار شاقّه تر است زيرا هاجر هم شاهد مرگ خويش است و بدتر از آن شاهد مرگ نوزادش. در حاليكه ابراهيم اين دو را رها كرده و به وطنش فلسطين به نزد سارا بازگشته است. پس واضح است كه اين هجرت عظيم و قرباني كردن عشق براي هاجر سه جنبه دارد: اولي جدائيش از شوهر مهربان است دوم شاهد مرگ خويش بودن است و سوم شاهد مرگ فرزند خود بودن. و آنگاه پس از چهارده سال به عربستان باز مي گردد كه پسرش را از مادرش جدا كرده و ذبح نمايد. اين ذبح نيز براي ابراهيم كه هرگز پسرش را نديده و اينك همچون نوجواني بيگانه است براي ابراهيم بسيار آسانتر است تا براي مادرش كه فرزندش را از مرگ حتمي رهانيده و چهارده سال در كنارش زيسته است. و جداي اين واضح است كه مادريّت حامل عشقي هزاران بار قلبي تر از پدريت است. تا همينجا بوضوح درك مي كنيم كه هاجر مظلوم ترين و مهجورترين انسان كلّ تاريخ بشر تا به امروز است. ذبح پسري چنان فرزانه و عارف كه مي گويد: «پدرم چرا دستت مي لرزد مطمئن باش كه اين امر خداست و من هم تسليم هستم» و اين فرزند هاجر است و نه ابراهيم. پس چگونه است كه اين پسر اينچنين ارادتي عظيم به پدري دارد كه او را از آغاز تولد به بيابان مرگ افكنده است و اينك آمده تا او را ذبح كند و گويي كه رسالتي جز به قتل رسانيدن پسر ندارد. اين عشق و ارادت حيرت آور اسماعيل به پدرش دال بر عشق جادوئي هاجر به شوهر است كه نه تنها لقمه اي نانش نداده بلكه او و فرزندش را به كام مرگ فرستاده است و به كمتر از مرگ پسرش راضي نيست. اين چه سرّي است. و اين است كه خانه هاجر تبديل به خانه خدا مي شود و نه خانه ابراهيم. و اينگونه است كه اسلام و ايمان و امامت در خانه هاجر بنا نهاده مي شود و اين بزرگترين واقعه كل تاريخ هستي به نام شوهرش ابراهيم ثبت مي گردد. امامت به معناي عرصه نزول خداوند از عرش بر دل بنده اي مي باشد و اين نزول چند هزار سال به طول انجاميد و در ظهور اسلام محمدي كامل شد و ديديم كه دين محمد نيز نه از نژادش (پسر) كه از دخترش جاري شد و امامت آخرين مجراي توحيد بر روي زمين گرديد. و نيز ديديم كه اولين امام نيز براي زن و فرزندش نان به خانه نمي آورد. و آنگاه كسي به نام حسين كه پدرش در خانه هاجر به دنيا آماده بود با تمام اهل و عيال و يارانش از خانه پدري خود روي گردانيد و همه را در كربلا عاشقانه ذبح نمود و نيز هاجري دگر و برتر بنام زينب. آيا آدمي مي تواند از شقي ترين دشمن خويشتن انتقامي بيش از اين بكشد كه ابراهيم كشيد؟ اين چه انتقامي بود كه ابراهيم گرفت از كه و از چه؟ از دل خويشتن كه چرا غير خالقش را در خودش جاي داده است! اين حج ابراهيمي هست ولي هاجريّت آن بسيار عظيم تر است. هاجر اولين زني در تاريخ بشر است كه عاشق شوهر است آن هم عاشق بيرحمترين شوهر!؟ و چنين زني مهد پرورش امامت است چرا كه امامت به مثابه كمال انسان و ظرف ظهور پروردگار از «امّ» به معناي مادر است. در واقع هاجر نخستين مادر حقيقي در تاريخ است زيرا نخستين همسر حقيقي در تاريخ است. پس خانه هاجر نه تنها خانه خدا كه به قول قرآن خانه مردم نيز هست يعني خانه تمدن بشري به روي زمين است كه به عشق بنا شده است. در واقع هاجر و ابراهيم باني تمدن بشري به روي زمين هستند و هزاران سال است كه بشريت بر مدار اين خانه استمرار يافته است. قرباني هاجر و ابراهيم پس از قرباني كردن عشق زناشويي همانا قرباني كردن پسرشان به عنوان نژاد بود. و خداوند براي اين قرباني همه گوسفندان تاريخ را قرباني كرد. قرباني ابراهيم بخشوده شد زيرا در دل ابراهيم ترديد بود ولي نه در دل هاجر كه در يقين اسماعيل آشكار است كه اسماعيل نه فرزند ابراهيم كه فرزند هاجر است همانطور كه علي (ع) حسن و حسين و زينب را فرزندان فاطمه مي ناميد و اين سرّ امامت است. مردان عاشق مولد پيامبرانند و شجره انبياء را به بار آورده اند ولي زنان عاشق مولّد امامانند. همانطور كه همسر همه امامان ما عاشقشان بوده و شوهر خود را خواساتگاري كردند بجز همسر امام حسن كه امامت در او ادامه نيافت. بدينگونه دريايي از اتهامات ناحق به امام حسن (ع) منتفي مي شود. همه گوسفندان روي زمين خونبهاي ترديد ابراهيم شدند. ولي قرباني حسين و زينب از روي عشق و يقين بود لذا پذيرفته شد و آنگاه خداوند خودش را به پاي اين ذبح كبير قرباني نمود و خون خدا «ثاارالله» به روي زمين ريخت و «جمال» رخ نمود كه مي گفت «هر كه بجويد مرا مي يابد مرا. هر كه بيابد مرا مي شناسد مرا. هر كه بشناسد مرا عاشق مي شود مرا. هر كه عاشق شود مرا عاشق مي شوم او را. و هر كه را من عاشق شوم البته او را به قتل مي رسانم و هر كه را به قتل برسانم ديه اش بر من واجب است و ديه هر كه بر من واجب شود من خود ديه او هستم.» عيد قربان عيد هجرت از خاندان و آنگاه هجرت از دل خويشتن بسوي اوست. هجرت ابراهيم از فلسطين بود به مكه. ولي هجرت حسين از مكه بسوي ايران كه در بين راه متوقف گرديد و ذبح كبير رخ نمود تا حسين به خانه دلش يعني ايران نرسد. قرباني كردن خانمان و تبار و نژاد است و دل خويشتن. نه قرباني كردن چهار پايان رام و بي زبان براي فاضلابهاي شاه سعودي. قرباني ابراهيم از دل خويشتن بود براي خداي ناديده ولي قرباني هاجر از دل خويشتن بود براي ابراهيم . ولي قرباني شيعه از دل خويشتن است براي امام كه تجلّيگاه پروردگار در خاك است كه خود را قرباني بني آدم نموده است. حجّ مسلمانان شيعه در كربلاست. بهرحال شاهديم كه در آخرالزمان خانمان بشريت از پاي بست در حال ويران شدن است از فرط خود پرستي و نژاد پرستي. و اين مافات اطاعت نكردن از دين ابراهيم و محمد است پس بهرحال ذبح عظيم خواه ناخواه دامان گير كلّ بشريت است پس آيا بهتر نيست كه دل خود را از غير امام بزداييم تا خانمان خود را به آتش نكشيم؟
دائرةالمعارف عرفاني جلد ۲ ص ۷۹

استاد علي اكبر خانجاني


ادامه مطلب
امتياز:
بازديد:
[ ۲۳ شهريور ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۱۴:۳۳ ] [ علي ]
معماي انواع رابطه جنسي
 
درھزاره سوم، بشر مدرن و مدعي خدا بيش از ھر دوراني در ابتدائي ترين غرايز حياتي و حيواني
خودش درمانده و برايش پاسخي ندارد و ھمين عرصه زمينه پيدايش اشد عذابھا و لاعلاج ترين امراض
شده است تا آنجا كه اصلاً نسل بشر و بقاي او بر روي زمين را جداً تھديد مي كند.
يكي از اين معضلات ھمان مرض گرايش جنسي به ھمجنس است كه تبديل به يك مرض مسري در
سراسر جھان شده است كه در اين باب قبلاً بحث كرده ايم و در يك كلام نشان داده ايم كه گريز و
نفرت بشر مدرن از جنسيت خودش موجب پيدايش اين مرض است كه دال بر اشد كفر و كبر است كه
مردان را از مردانگي و زنان را از زنانگي خود بيگانه ساخته و در فلسفه برابري جنسي تقديس مي
شود. و اما يكي ديگر از مشكلات و معماھاي رابطه جنسي در زناشوئي است كه البته مثل ھمجنس
گرائي از سابقه تاريخي برخوردار است ولي ھرگز ھمچون امروز امري فراگير نبوده است و آن رابطه
غير مھبلي مرد با ھمسر خويش است كه زنان نيز به آن بي ميل نيستند چون اگر چنين مي بود چنين
رابطه اي تا اين حد جھاني نمي شد. اين مسئله زمينه مقدماتي ھمجنسگرائي است و دال بر
بيگانگي تدريجي زن و شوھر از ھمديگر است و علامت فيزيكي پشت كرد زن به مرد است كه ھمان
انكار ولايت زناشوئي مي باشد كه در طرفين متقابلاً پديد آمده و رابطه جنسي را ھم از نوع طبيعي
خارج كرده و تبديل به رابطه اي از پشت نموده است . پس قبل از صدور حكم حلال يا حرام بودن اين
رابطه بايستي آنرا فھم نمود وگرنه احكام صرف ھيچ حاصلي ندارد.
 
از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد اول ص 67

ادامه مطلب
امتياز:
بازديد:
[ ۲۱ شهريور ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۱۵:۲۶ ] [ علي ]

فلسفۀ شهوت جنسي

(سرنوشت سازترين راز زناشويي)

نياز و رابطۀ جنسي ھمان عنصري از ھستي است كه جان را در جھان عينيت بخشيده و توسعه و

تكامل مي دھد . جان آن گوھرۀ ھستي جھان است كه مو جودات را باطناً به ھم مربوط ميكند و لذا

گوھرۀ اتحاد است و نيز توليد مثل . مثل خود را توليد كردن

ويژۀ جان است كه قلمرو استمرار و جاودانگي مي باشد . و اما آن گوھره از جان كه موجب تحرك و

عامل ارتباطي شديد مي باشد قوه شھوت جنسي است . اين قوه البته در كل كائنات وجود دارد ولي

در عرصۀ جان و كمالش در جان انسان به ظھور مي رسد و از اين روست كه زمين و جانوران و

مخصوصاً انسان كانون معنوي و جوھري عالم ھستي است ھمانطور كه آخرين و جوانترين مخلوق

مي باشد .

در فرھنگ اساطيري يونان الھه ايي به نام« اِروس » وجود دارد كه ھمان خداي عشق شھواني

است كه داراي قدرت منحصر بفرد نظم بخشيدن به جھان و متحد نمودن جھانيان به يكديگر ميباشد

. در اين فرھنگ باور بر اين است كه جھان ھستي تا قبل از ظھور اروس غرق در بي نظمي و بي

قراري و توحش و پريشاني بوده است . اروس ھمان عروس در زبان آريايي و عروش در زمان عبري

مي باشد . مي دانيم كه خداوند پس از تكميل خلقت جھان درشش روز تكويني( آسماني) بر عرش

نشست و به نظارت و فرماندھي جھان و ساماندھي جھانيان پرداخت يعني در واقع عرش نشين شد

: عروس! و ھمچون عروس نقاب بررخ كشيد تا نامحرمان قادر به ديدار او نباشند .

» در اساطير ھندو نيز مشابه چنين عروسي بر عرش ھستي نشسته و فرمان مي راند وجود دارد كه

« كريشنا »ناميده مي شود كه نام ديگري در زبان پھلوي دارد كه « عريشا » است كهعرشيا تلفظ

شده است . جالب اينكه كريشنا يك زن جوان است كه در كنار او يكمرد جوان مسلح بنام« آرجونا »

قرار دارد كه اراده اش را به اجرا ميگذارد و در تحقق آن ميجنگد و گويي ھمچون« داماد » است .

از اين مفاھيم اساطيري كه بگذريم تجلّي آن را بروي زمين در روابط بشري و مخصوصاً رابطۀ آدم و

حوا مي يابيم كه چگونه مرد با ازدواج كه حاصل عشق شھواني است بر قلمرو نظم و قانون و تعھد

وارد مي شود و مجري اين حقوق است كه از منشاء اين عشق اروتيك توليد مي گردد . ھمانطور كه

مرد ھر چه كه مي كند بخاطر رضايت زن خويش است يعني اِروس .

در اينجا اروس ھمان تجلّي زميني پروردگار عرش نشين است و درست به ھمين دليل مورد پرستش

مرد قرار گرفته است و نيز به ھمين دليل اين اروس( زن ) ھيچ دشمن و ھوويي ذاتي تر از خداي مرد

خود ندارد . به ھمين دليل آن اروس حقيقي كه بر عرش نشسته در كتابش به مرد اخطار داده است

كه زنش دشمن آشكار ايمان اوست .

مرد اصلاً فقط به علت عشق شھواني تن به ازدواج و تشكيل خانواده ميدھد و لذا اگر در اين رابطه

از قانون آسماني آن عروس عرش نشين كه ذات اين عروس زميني است پيروي نكند و بازيچۀ

بلھوسي ھاي اين عروس مجازي شود يعني ذات اورسيا عشق شھواني را كه ھمان امر به نظم و

قانونمندي است به تباھي كشانيده و مقصود اروس را ادا نكند ،عروس را از دست مي دھد ھم در

زمين و ھم بر عرش .

و نيز به تجربۀ تاريخي بشر ھمه مي دانند كه زن ذاتاً خواستار ارادۀ قانونمند مرد است و لذا حتي

عليرغم ارادۀ آگاھانه اش از مرداني كه بازيچۀ بلھوسيھاي او مي شوند منزجر مي گردد . زن ذاتاً

خواھان مردان مقتدر و صاحب اراده و قھار و قانونمند است و لذا از مردان لاابالي و بلھوس حتي به

لحاظ جنسي ھم بيزار مي شود و اين راز بزرگي است .

و زن ھم به ميزاني كه پذيرندۀ ارادۀ قانونمند مرد باشد و حكم خدا را گردن نھد بر اين تخت باقي مي

ماند و در غير اين صورت به بازار ذلت كشيده مي شود .

و اما شھوت جنسي در ھم خوابگي به فعل و كمال مي رسد كه غايت اين واقعه لحظه خروج اسپرم

از مرد مي باشد كه اوج لذت جنسي را براي طرفين به ھمراه دارد و اساس توليد مثل و استمرار بر

روي زمين را پديد مي آورد و اين رابطۀ دو گانه را مثلث مي كند كه نخستين شكل موجوديت يافته و

پايدار است و اساس قانونمندي و سازمان دھي مي باشد .

جالب اينكه در زبان يوناني اين لحظه اوج لذت جنسي را « اورگاسم »مينامند كه از مصدر «اورگ »

به معناي سا زمان دھي مي باشد . چرا كه سازمان دھي و انتظام مستلزم وحدت است و

اورگاسم جنسي واقعه ايي است كه در آن براي لحظاتي زن و مرد به اتحاد جسماني و قلبي و

رواني مي رسند كه نطفۀ بچه حاصل اين اتحاد است كه قلمرو خلقت و جاودانگي بر روي زمين

است . و لذا كودك ھم پس از تولدش قلمرو ھماھنگي و اعمال و احساس مشترك زن و شوھر

است كه اين ھستۀ اوليه مدنيت و تاريخ مي باشد .

پس واضح است كه شھوت جنسي در زن و مرد داراي ذات توحيدي و امر به نظم و قانونمندي است و

ذاتاً ھدفي جز اجراي احكام خداي عرش در بشر ندارد و لذا اگر اين مقصود برآورده نشود اين ميل

بسوي قحطي مي رود و موجب تباھي و فروپاشي فرد و خانواده و تمدن بر روي زمين است ھمانطور

كه امروزه شاھد چنين وضعي در جھان ھستيم كه ھمجنس گرايي ھا و عقيم شده گيھا و جنون

ھاي جنسي واضح ترين نشانه انھدام اروس در بشر است كه استمرارش موجب اغتشاش و توحش

و جنون بشريت است و شيرازۀ تاريخ و تمدن را از ھم مي گسلد .

پس شھوت جنسي ظھور ذات قانونمندي و حكم خدا در وجود بشر است و تارو پودش تماماً از حقوق

است ھمانطور كه پيامبر اسلام مي فرمايد : عشق تماماً آداب است . و لذا ھر كسي كه داراي قوه

شھواني شديدتر است نيازمند حق شناسي و قانونمندي بيشتر است و لذا شاھديم كه پيامبران خدا

يعني پيام آوران اين حقوق و قوانين از ميان قدرتمندترين شھوت ھا برانگيخته شده اند و باني ازدواج

و حقوق ھستند . ھمانطور كه پيامبر اسلام مي فرمايد : كه ما پيامبران ھمچون خروس سفيد داراي

قدرت شھوت ھستيم . بنابراين مرداني كه شھواني تر ھستند و ھمچنين زنان شھواني اگر مؤمناني

مريد حق نشوند تبه كاراني ديوانه مي شوند .

بنابراين حقوق بشر بر روي زمين بر اساس حقوق زناسويي است پس واضح است كه حقوق بشر

مورد ادعاي تمدن غرب كه امر به عشق غير متعھد و آزادي جنسي و انھدام ازدواج است حقوق بشر

ضد حقوق بشر است .

ھمانطور كه در عمل جنسي ھم مرد است كه بر زن وارد مي شود به لحاظ ارادي و فكري و رواني

ھم چنين است و لذا در ھر عمل جنسي روحي از امر خدا و حقوق الھي بر نفس زن وارد شده و او را

در زندگي قانون پذير مي سازد . لذا اگر خود مرد حق شناس و قانونمند نباشد بدون شك بلھوسي و

ھرج و مرج و كفر را در زن القا مي كند پس واضح است كه دين و حق شناسي و وظيفه داني در زن

محصول مرد پذيري و تمكين جنسي مي باشد كه كمال اين پذيرش در زن نيز بصورت اورگاسم عمل

مي كند . در حقيقت در اورگاسم زنانه امر و ارادۀ مرد به قلب زن كه كانون ارادۀ اوست منتقل مي

شود و زن را به قوانين الھي مؤمن مي سازد . بنابراين عدم تمكين جنسي از جانب زن كه واضح ترين

نشانه اش عدم اورگاسم زن است به معناي دين ناپذيري قلبي اوست و لذا در حكم ديني ھمين يك

دليل مي تواند علت طلاق او شود ھمانطور كه به لحاظ عرفي ھم منجر به طلاق مي شود .

زن به ميزاني كه به شوھرش در تحقق كامل و مطلوب اين رابطه ياري ميرساند دين پذير ميشود

. پس كل سرنوشت زن در گرو ھمين امر است كه علت العلل ازدواج بوده است . پس سرد مزاجي

جنسي زن عين دين ناپذيري اوست و به تحقيق مسلم است كه اين زنان فقط در قبال شوھر خود

چنين ھستند . پس اين سرد مزاجي زمينۀ انحراف اخلاقي و خيانت است . ولي اگر شوھر كافر و حق

نشناس باشد و زن مؤمن باشد البته اين سرد مزاجي بر حق است و رابطۀ جنسي موجب نابودي

ايمان زن مي شود . اين است كه خداوند در كتابش مي فرمايد كه مؤمنان بايستي با مؤمنان ازدواج

كنند و كافران ھم با كافران.

پس زن مؤمن اگر داراي شوھر كافر باشد ايمانش را از دست ميدھد و ميل به فسق پيدا ميكند و در

اين صورت طلاق امري واجب است .

پس واضح شد كه دين زن تماماً از كم و كيف رابطه جنسي باشوھر و ماھيت شوھر است و نيز اينكه

يك رابطۀ جنسي متقابلاً رضايت بخش واضح ترين نشانۀ سلامت دين و دنياي زناشويي ميباشد و

بلعكس نيز . اورگاسم جنسي متقابل در زناشويي واضح ترين نشانۀ سلامت و صداقت و ھم دلي و

سعادت زناشويي است . اين اورگاسم مخصوصاً در زن تنھا نشانه بديھي و اجتناب ناپذير در دين

پذيري و ايمان قلبي و خدا پرستي زنانه است در صورتيكه يك اورگاسم مھبلي و كاملاً طبيعي باشد

.

زني كه در رابطه با شوھرش داراي اورگاسم طبيعي نيست بدان معناست كه به شوھرش دل ندارد

و ھم سرنوشت او نيست .

و كلام آخر اينكه مرد از طريق انتقال اسپرم خود به رحم زن در حقيقت ارادۀ خود را به او منتقل مي

كند چه نطفه ايي بسته شود و چه نشود و بدين طريق با يكديگر ھمدل و ھمراه مي شوند و اين

جاودانگي رابطۀ آنھاست . خاصيت توليد مثل اين اسپرم فقط بقاي مادي در بستر تاريخ است ولي

بقاي جاودانه معنوي و اخروي ھمان گونه رخ مي دھد كه ذكرش رفت . پس بھتر درك مي كنيم كه

روشھاي پيشگيري از بسته شدن نطفه و سقط جنين چه خيانت نابود كننده ايي به زناشويي و

مخصوصاً زن است و لذا امروزه بسيار بندرت شاھد يك زن و شوھر ھمدل و ھم سرنوشت ھستيم و

اين است راز انھدام خانواده كه زمينۀ انھدام بشريت است .

و اينكه نطفه ايي كه سقط مي شود در واقع جاودانگي روح زناشويي است كه سقط مي شود . و

اما آن زناني كه به ھر دليلي رحم خود را خارج مي كنند در واقع رحم و رحمت خدا را كه ھمان جھان

عشق و ھمسري و ھمدلي است از وجود خود بر مي اندازند .

آخرالزمان عرصۀ عيان كردن اسرار نھان است تا ديگر ھيچ بھانه يي براي بدبخت بودن در ميان نباشد

و كسي نگويد كه : نمي دانستم .

 

از كتاب دايره المعارف عرفاني استاد علي اكبر خانجاني جلد اول ص 23


ادامه مطلب
امتياز:
بازديد:
[ ۳۰ مرداد ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۵۵:۲۶ ] [ علي ]
كفر مرد در رابطۀ زناشوئي
 
*مردي كه مي خواھد خود را بجاي خدا به ھمسرش غالب كند صداقت و درد دل كردن با ھمسرش را
از دست مي دھد و اين تكبّر مرد موجب مي شود كه زن ھم امكان صدق و ھمدلي را با شوھر از
دست بدھد و مكر پيشه كند. كبر مرد ، علت مكر زن است.
 
*از بي تقوائي و بي مسئوليتي و بي محبتي مرد نسبت به ھمسر و فرزندانش ھمين بس كه
شھامت امر به معروف و نھي از منكر را به آنان ندارد و نام اين وضع را عشق مي گذارد كه موجب
نفرت اھل خانه مي شود .
 
*مردي كه در خانه خود ھيچ ولايت و تصديق و آرام و قراري ندارد به سوداي رياست بر مرد م بر مي
آيد و سياسي مي شود.
 
*از كفر مرد ھمين بس كه نياز به ھمسرش را خوار مي دارد و انكار مي كند. اين تكبر منشأ فساد
اخلاقي در مرد و موجب نفرت زن است .
 
*مردي كه به زنش انتقاد و نصيحتي نمي كند از اين روست كه نمي خواھد انتقادي بشنود .
 
*مردي كه با منّت ، نان به خانه مي آورد موجب انزجار اھل خانه است .
 
*اگر در زير لحاف عزت نباشد در ھيچ جاي ديگري ھم نخواھد بود .
 
*مردي كه با زنش درد دل نمي كند و اين امر را در شأن خود نميداند از خانه فراري مي شود و روي
به رفيق بازيھا و عياشيھا مي كند كه در آنجا فقط سخن بر سر تحقير زن است.
 
*مرد متكبر و كافر در قبال تمكين جنسي زنش به او بد گمان مي شود و در قبال عدم تمكين جنسي
زن نيز باز دچار ھمين سؤ ظن مي گردد. مرد كافر در ھمه حال به زنش بد بين است .
 
*مردي كه بر درآمد زنش حساب مي كند محبت او را از دست ميدھد. زن، كسي را دوست ميدارد
كه رزقش را با عزّت مي دھد .
*مردي كه تحت عنوان عشق و آزادي ، غيرت خود را نسبت به زنش نشان ندھد بتدريج از او كينه
نموده و متنفر مي شود ، زن ھم چنين مي شود .
 
*مرد كافر نمي تواند زنش را دوست بدارد فقط مي خواھد كه تن و روح او را مالك باشد و نام اين
آدمخواري را عشق مي نھد كه مولّد نفرت زن است .
 
*عشق مرد به زنش، عشق او به نفس خويشتن است زيرا زن جمال باطن مرد است. اگر مرد
عاشق طبق حكم عقل و دين، زنش را نصيحت و امر به معروف و نھي از منكر نكند به غايت نفس
پرستي مبتلا شده و ھردو تباه مي شوند و اين عشق نابود مي گردد .
 
*مردي كه نياز جنسي خود را به زنش انكار مي كند يا از وي دوري مي جويد و به فساد ميگرايد و يا
به وي تجاوز مي كند .
 
*مردي كه توقّع محبت متقابل و متشابه از زنش دارد محبت خود را نيز به وي از دست مي دھد .
 
از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد اول ص 15
 

 

 

 

 


ادامه مطلب
امتياز:
بازديد:
[ ۲۹ مرداد ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۱۸:۱۶ ] [ علي ]
[ ۱ ]
.: Weblog Themes By azadblog :.

درباره وبلاگ

امکانات وب