بي همتا
دانلود كتاب
نويسندگان
لينک دوستان
لينكي ثبت نشده است
آمار
امروز : 59
ديروز : 6
افراد آنلاين : 1
همه : 11109

فلسفه خوشبختي

خوشبختي يك احساس است : احساس رضايت ! اين واضح ترين ومحسوسترين وجھاني ترين تعريف از

خوشبختي است واما مسئله اينست كه احساس رضايت ازچه ؟!

به تجربه مي دانيم كه انسانھاي متفاوت درشرايط يكسان از زندگي اقتصادي واجتماعي وسياسي

واعتقادي داراي احساسات متفاوت وبلكه متضاد درباره بخت خود ھستند .درشرايطي يكسان يكي

احساس خوشبختي دارد وديگري بدبختي ، مثل دو فرزند از يك خانواده . پس مسلم است كه موضوع اين

احساس يك پديده بيروني نيست بلكه وجود وماھيت باطني خود فرد است . يعني احساس خوشبختي يا

بدبختي مربوط مي شود به احساس رضايت يا عدم رضايت از خويشتن و نه ازديگران و شرايط اقتصادي

وفرھنگي و... . ھرچند كه اكثر آدمھا بواسطه جھل وغفلت ازخويشتن ھمواره علت بدبختي خود را عوامل

بيروني مي پندارند: والدين ، حكومت ، فرھنگ ، اقتصاد ، سياست ، زمانه و.... وسرنوشت وحتي خدا .

اينھا ھمه عوامل غيرخودي ھستند . وكاذب بودن اين احساس وانديشه ھمين بسكه چنين انسانھائي

ھرگز علت خوشبختي خود را ديگران وعوامل غيرخودي نمي دانند وبلكه اتفاقا ھوش واستعداد

وپشتكارخود راعلت خوشبختي خود مي دانند . يعني خوبي را ازخود و بدي را از غيرخود مي دانند . به

لحاظ اعتقاد ديني اين ھمان كفر است كه درقرآن نيز ذكرش رفته است كه كافران علت بدبختي خود را

والدين وفرزندان ومردمان ورھبران ومعلمان و... ميدانند كه اين دروغ است وخود مي دانند كه دروغ مي

گويند .

دريك كلام احساس خوشبختي يا بدبختي ھمان احساس رضايت يا شكايت ازخويشتن است درنفس

وآگاھي انسان . به بيان ديگر اين احساس حاصل رضايت يا شكايت وجدان انسان ازعملكرد و افكار و راه

و روش اوست . كسي كه وجدانش از او راضي باشد در ھر شرايط كمابيش احساس خوشبختي دارد كه

عبارت است از آرامش، اتكابه نفس، قناعت ، صبر ، عزت نفس و. ....

و اما وجدان چيست ؟ گوئي وجدان كانوني از روح و دل و روان انسان است كه ھرگز قابل فريب نيست وبه

ھيچ فلسفه و رفتاري نمي توان به دروغ وي را راضي نمود . گوئي وجدان ھمان منظر پروردگار بعنوان

قاضي ذات است . گوئي وجدان نوعي ھشياري و بصيرت و آگاھي روح است ونه آگاھي ارادي انديشه .

برخي معتقدند كه وجدان ھمان دل انسان است . بھرحال دعوا بر سر جايگاه وجودي وجدان تفاوتي پديد

نمي آورد ومھم اينست كه چنين كانوني دروجود انسان حضور دارد و در واقع ھمان الوھيت وجود انسان

مي باشد. وجدان ھمان شاھد وجود است.

برخي اين اعتقاد رادارند كه انسان مي تواند به واسطه خود-فريبي يااستمرار در ستم ، وجدان

خود را بكشد ويا به خواب برد و از كار بيندازد . تبھكاران و اشقياي حرفه اي نمونه اي براين مدعا تلقي شده

اند كه به آساني دست به ھر ستمي مي زنند وبسيار ھم شاد و ازخود راضي به نظر مي رسند. ولي به

نظر ما امكان ندارد وجدان انسان نابود شود يا حتي به خواب رود بلكه آنگاه كه بشري حجتھاي عقلي

و ديني و اخلاق را درطولاني مدت ناديده گرفت وبه ستم اصرار ورزيد وجدان ھم از او قھركرده وبه اعماق

ناخودآگاه فرو مي رود و افسار صاحبش را به خودش مي دھد تا گم شود . بيان چنين وضعي درقرآن كريم

مذكوراست كه خداوند برخي از كافران را بحال خود مي نھد كه تاپايان عمرشان غرق درحيات جانوري

باشند وآنگاه پس ازمرگ به حسابشان مي رسد . ولي مي دانيم وشاھديم كه حتي تبھكاران حرفه اي

وبه اصطلاح بي وجدان ھا ھم براستي آرامش وعزت ولذتي ندارند ولذا مجبورند خود راغرق درمسكرات

ومخدرات وداروھاي مسكن وروان گردان كنند تابتوانند خودرا تحمل كنند . يعني وجدان حتي درحالت قھر

وغضب ھم به صاحبش اجازه نمي دھد كه حتي در عين عياشي خوش بگذراند و لذت برد.

درواقع وجدان ھمان كانون وھسته مركزي« وجد » است كه مصدر وجدان ھمان « وجود » مي باشد .

آشيانه گوھره وجود است كه خداست . به زبان ساده تر وجدان ھمان روح خدا درانسان است واين به

غيراز روان بشري مي باشد.

درفرھنگ روانشناسي مدرن ، وجدان را Alter ego يا Super ego مي نامند ، يعني خودبرتر يا آگاھي

ماورائي.

بااين اوصاف مي توان گفت كه ميزان رضايت يا شكايت خدا ازانسان ھمان ميزان احساس وجود

واحساس خوشبختي يا بدبختي است زيرا احساس بدبختي ھمان احساس پوچي ونابودي است.

واما رضاي خدا از بشر بر ميزان دين اوست . انسان به ميزاني كه تقوي وسخاوت ونيكوكاري وگذشت

وقناعت ومحبت اختيار مي كند به رضاي وجدان يعني احساس خوشبختي مي رسد ھرچندكه فقير وتنھا

وبلكه زنداني و در زنجير باشد. آنچه كه موجب مي شود تا امام موسي كاظم (ع) را تاآن حد شكنجه كنند

احساس رضايت ولبخند وي نسبت به زندان وشكنجه بود زيرا خدايش يعني وجدانش ازوي راضي بود.

علي (ع) مي فرمايد ميزان رضايت خدا ازشما ھمان رضايت شما ازخودتان است زيرا خداوند ھمان خود

خود خويشتن شماست.

وجود انسان برقوانين وفطرتي خلق شده است كه نمي تواند به واسطه شقاوت وخودپرستي و ستم و بد

عھدي وحرام احساس خوشي داشته باشدو احساس سعادت كند . اين امردال بر فطري بودن دين

واخلاق الھي است.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص177

امتياز:
بازديد: 4
برچسب:
:
[ 1395/10/23  ] [ ۱۳ ] [ bihamta95 ]

عشق پاك يعني چه؟

عشقي خالص و محبت پاك يعني كسي را براي خودش دوست داشتن: اين يك تعريف بسيار كلي و گنگ و بي محك است زيرا معلوم نيست كه خود هر كسي چيست كه آن خود را دوست داشته باشيم. آيا خود هر كسي را براي خودش دوست داشتن يعني مريد اميال او بودن؟ اگر عشق خالص به اين معنا باشد داراي چه حق و ارزشي است؟ زيرا هر كسي آرزوئي جز اين ندارد كه كسي را بيابد تا مريد خواسته هايش شود و همه اميال و آرزوهايش را برآورده نمايد. اين آرمان همه افراد بشري مي باشد و منشأ همه تزوير و فريبكاريهاست پس نمي تواند امري بر حق باشد و بلكه ناحق ترين ميل بشر مي باشد. و لذا همه با هزاران نمايش و ترفند در صدد هستند كه كسي را عاشق بر خود نمايند و برده اميال خود سازند و لذا ادعاي عشق خود بخود برانگيزنده چنين توقعي در معشوق است كه: اگر راست مي گوئي چرا خواسته هايم را ارضاء نمي كني و از من توقع داري؟ عشق مظهر اشد نياز است و لذا مدعي عشق در واقع مي گويد كه: لطفاً بمن توجّه كن، مرا بپرست و اميالم را ارضاء نما و فقط تو مي تواني مرا خوشبخت كني! اين حرف دل عاشق است ولي معلوم نيست كه در جريان چه ماليخوليا و واژگون سالاري رواني اين واقعيت وارونه مي شود و لذا كل ماجرا عاشقي غرق در جنون و سوء تفاهمي فزاينده تا سر حد جنايت است و به عداوتي ابدي ختم مي شود. اگر عاشق نياز قلبي خودش را آنگونه كه گفتيم بيان و عيان نمايد هرگز معشوقي به ميان نمي آيد و بلافاصله همه مي گريزند. عاشق كه غرق در اشد نياز است كل واقعيت رواني خودش را در نظر معشوق وارونه مي كند و مي گويد كه: آمده ام تا تورا به محبت تمام وجودم خوشبخت كنم، من فرشته نجات و سعادت ابدي تو هستم …! اينست كه معشوق را ديوانه مي كند و به هزار سوداي جنون آميز مبتلا مي سازد. در حاليكه هر يك طرف مقابل را مريد خود مي پندارد يا مي خواهد و او را يك طعمه و صيدي خارق العاده مي پندارد تظاهر به ايثار مي كند. اينست كه در عشق جز جنون و ماليخوليا و توقعات حيرت آور و افكار پليد و عداوتهاي پنهان و كينه هاي مخوف پديد نمي آيد. هر
يك از طرفين فرد مقابل را پرستنده و مريد بي چون و چرا و بي توقع از خود مي خواهد ولي تظاهري كاملًا معكوس مي نمايد. هر فردي عاشقق بر پرستيده شدن خويش بواسطه ديگري است. هر كس مي پرستد تا پرستيده شود: اينست كل ماجراي عشق! آدمي هيچ كاري نمي كند الا اينكه بواسطه كسي پرستيده مي شود و اين ذات كفر بشر است زيرا فقط خدا لايق پرستش است. عشق پاك حاصل بي نيازي است و بي نياز خداست و لذا فقط خداست كه عاشق است و قابل پرست. پس عشق پاك نه تنها ممكن نيست بلكه عشق قلمرو بروز همه پليديها و جنون و جنايات و مكرها و خيانت هاست الا عشق به خدا و پرستش او كه آنهم معناي واضح و تعريف شده و محسوس دارد و انسان براي ارضاي نياز هايش خدا را مي پرستد كه آخرين و عا ليترين نيازها همانا حيات جاويد وبهشتي است. و كسي كه خدا را بپرستد مي تواند ديگران را بي توقع دوست بدارد زيرا بي نياز شده است. و اما عشق بخدا مستلزم معرفت و شناخت يقين بخداست يعني ايمان. و اما اين ايمان كافي نيست و براي محقق شدن نيازها بايستي از احكام خدا كه همان اصول و موازين دين رسولان است اطاعت نمود. يعني خداوند به نيازهاي كسي پاسخگوست كه از وي اطاعت عملي كند و نه اينكه فقط بواسطه نمازها بيانگر نيازهاي خود باشد. نيازهايش را بگويد و راه و روش ديني در پي داشته باشد. و امّا حيات جاويد در اين دنيا حاصل دوستي و محبوبيت در نزد خداست و هر كه از وي اطاعت كند طبق قول خودش مورد محبت او واقع مي شود و لذا آن نياز انسان به محبوبيت كه او را به دريوزگي و مكر و ماليخوليائي بنام عشق مبتلا مي كند در اين اطاعت برآورده مي شود و چه بسا خداوند از نزد خودش انسان حق پرست و مخلصي را مي فرستد تا از جانب او القاي محبّت خود را به ديگران بنمايد و اين فرد همان امام يا پير عرفاني است كه مظهر محبت الهي مي باشد. و او مي تواند تو را براي سعادت و عزّت و جاودانگي ات دوست بدارد و خودت را دوست بدارد زيرا بواسطه اطاعت از خدا داراي هويت و خوديت حقيقي كه همان ايمان است شده اي زيرا فقط خداست كه خوداست و لذا «مؤمن» هم از اسماء خداست. و لذا يك امام و پير معنوي، ايمان تو را كه همان خوديت حقيقي توست دوست دارد و به ايمان تو خدمت مي كند تا تو را به خدا برساند كه
حق خود است. اين خود همانا منظر خداست. كسي كه داراي خوديت پايدار و هويت روحاني نيست اصلًا خودي نيست كه قابل دوست داشتنن باشد و لذا عشق به چنين كسي همانا عشق به بوالهوسي و جنون است و لذا چنين عشقي جز به غول شدن نفس اماره و ديوانگي نمي انجامد و اين عاقبت همه عشقهاي عاري از ايمان و معرفت است كه معشوق را به بلعيدن و نابود سازي عاشق مي كشاند و عاشق را به نفرت.
دائرةالمعارف عرفاني جلد ۶ ص ۱۳۳

امتياز:
بازديد: 3
برچسب:
:
[ 1395/10/15  ] [ ۱۵ ] [ bihamta95 ]
در جستجوي خوشبختي
 
ھيچ جستجوئي احمقانه تر از جستجوي خوشبختي نيست
زيرا خوشبختي در وجود ماست ھمانطور كه بدبختي. لذا
جستجوي خوشبختي و برنامه ريزي براي دست يافتن به آن
به مثابه دنبال نخود سياه رفتن است . براي رسيدن به خوشبختي
كافيست كه از جستجوي آن دست بكشيم و برايش برنامه ريزي
نكنيم بلكه باز ايستيم زيرا خوشبختي كه ھمان احساس رضايت
قلبي است ھرگز امري مربوط به شرايط و امكانات نيست و گرنه بشر
مدرن اكثراً مي بايستي خوشبخت شده باشند زيرا بخش عمده اي
از آرزوھاي انسانھاي دوران گذشته درعصر ما تحقق يافته است در
حاليكه انسان مدرن بدبخت ترين انسانھاست .
گرايش جھاني به خود – تخديري و خودكشي و اوج گيري توحش و
جنون و جنايت دال بر اين بدبختي فزاينده است .
ايده و آرمان و برنامه براي خوشبختي تنھا قلمرو پيدايش بدبختي
است . آنچه كه خوشبختي ناميده مي شود نام مستعار بدبختي
است كه شيطان در ذھن ما القاء كرده است و ما را به آن وعده مي دھد .
 
بدبختي محصول ايده و آرماني است كه خوشبختي ناميده مي شود .
بدبختي معلول آرمانشھرھاي ذھني ماست كه ما را از كانون خوشبختي
حقيقي كه دل ماست و اكنونيّت ماست غافل كرده است .
خوشبختي فردا، ايده شيطان است .
 
از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد پنجم ص 10
امتياز:
بازديد: 23
برچسب:
:
[ 1395/4/19  ] [ ۱۲ ] [ bihamta95 ]
[ ]
.: Weblog Themes By azadblog :.

درباره وبلاگ

امکانات وب